مى‏آيم از رهى كه خطرها در او گم است‏
از هفت منزلى كه سفرها در او گم است‏
از لابه‏لاى آتش و خون جمع كرده‏ام‏
اوراق مقتلى كه خبرها در او گم است‏
دردى كشيده‏ام كه دلم داغدار اوست‏
داغى چشيده‏ام كه جگرها در او گم است‏
با تشنگان چشمه احلى من‏العسل‏
نوشم ز شربتى كه شكرها در او گم است‏
اين سرخى غروب كه همرنگ آتش است‏
توفان كربلاست كه سرها در او گم است‏
ياقوت و دُر صيرفيان را رها كنيد
اشك است جوهرى كه گهرها در او گم است‏
هفتاد و دو ستاره غريبانه سوختند
اين است آن شبى كه سحرها در او گم است‏

/ 0 نظر / 5 بازدید