در گرانبار ترین نومیدی؛

بارها بر سر خود بانگ زدم :

هیچ ار نیست مخور خون جگر ؛

دست که هست ..

بیستون را یاد آر

دست هایت را بسپار به کار

کوه را چون پرکاه ؛ از سر راهت بردار

وه چه نیروی شگفت انگیزی ست

دست هایی که به هم پیوسته ست

به یقین ؛ هرکه به هر جای درآید از پای

/ 1 نظر / 9 بازدید
سلام دوست عزیز شما توسط سیستم تبلیغات ما انتخاب

سلام دوست عزیز شما توسط سیستم تبلیغات ما انتخاب شدید که تبلیغات کنید و از این طریق کسب در آمد کنید ، با این شیوه بسیار ساده تنها کافی است ثبت نام کنید و کدی که به شما داده می شود را در وبلاگ خود قرار دهید ، لطفا در آدرس زیر ثبت نام کنید و جزییات را مطالعه کنید http://ads.fascript.com